مفهوم حل مساله توسط دزودیلا[1] و نزو (1982) چنین تعریف شده است فرایند شناختی رفتاری خود رهنمون[2] که خود با استفاده از آن تلاش می کند راههای مقابله موثر یا انطباقی با مشکلات زندگی روزمره را بیابد بر طبق این دیدگاه مقدمت حل مساله یک فرایند مقابله هوشیار عقلانی، پر تلاش[3] و هدفهمند[4] است که می تواند توان فرد را برای درگیری موثر با طیف وسیعی از موقعیت های فشارزا بالا ببرد(دزوریلا و چنج، 1995) براساس تعریفهای موجود می توان نتیجه گرفت که سازه وسیع مقابله فعالیتهای حل مساله را در بر می گیرد ولی هر مقابله ای حل مساله نیست شاید بعضی فعالیتهای مقابله ای به طور معناداری با فعالیتهای حل مساله همپوشی دارند از یک سوی دیگر ممکن است روابط علمی با حل مساله داشته باشند و شاید بعضی دیگر نیز مستقل از حل مساله باشند(دزوریلا وشیدی، 1992) توانایی حل مساله[5] با شیوه مقابله درگیر با مساله انطباقی (دزوریلا و شیدی،1992) توانایی حل مساله با شیوه مقابله درگیر مساله انطباقی ارتباط می یابد حل مساله ناکار آمد نیز با راهبردهای مقابله ای غیر انطباقی [6] ارتباط دارند(دزوریلا و چنج ،1995، واتسون و تارپ ، 1997 ریو،1992) نزو(1987) یک فرایند پنج مرحله ای را پیشنهاد می کند که اگر به نحو سودمندی بکار گرفته شود فرد را نسبت به فشارزاهای بیرونی مقاوم و در برابر مشکلات کمتر آسیب پذیر می سازد (کسیدی و لانگ،1996، به نقل ازم هدی 1377)

الف) جهت یابی مشکل[7] : دانست اینکه مشکل وجود دارد.

ب) تعریف وظابطه بندی مشکل [8] ارزیابی حوزه مشکل و وضع اهداف واقعی،

ج) ایجاد راه حلهای متنوع[9].

د)تصمیم گیری

ه) اجرای راه حل و تاییدان انجام راه حل انتخاب شده نظارت و ارزیابی موفقیت آن و تقویت خود برای موفیتی (مهدی 1377)

مساله گشایی بعنوان یک روش مداخله درمانی موثر کاربردهای زیادی یافته است برای طیف وسیعی از مشکلات عادی زندگی و اختلات رفتاری بکار گرفته می شود.

(گات، مینورس و الیس2، 1997) برای مداخله در بحران و نیز مشکلاتی از قبیل فقدان مسایل زناشوئی افسردگی و اضطراب انواع اعتیادها و شکست تحصیلی و مسایلی دیگر از این شویه استفاده می شود (واستون و تارپ 1997، کانت و همکاران 1997، بلنک استاین و همکاران 1992، دزوریلا و شیری 1991، هاگا3 و همکاران 1995)